۲۶ مهر ۱۴۰۵، ۸:۵۰

شکست حصر آبادان، آغاز فصل تازه‌ای از موفقیت‌های عملیاتی ایران بود

شکست حصر آبادان، آغاز فصل تازه‌ای از موفقیت‌های عملیاتی ایران بود

یک پژوهشگر دفاع مقدس، عملیات ثامن‌الائمه(ع) و شکست حصر آبادان را نقطه عطفی در جنگ تحمیلی دانست که زمینه‌ساز پیروزی‌های بعدی و آزادسازی خرمشهر شد.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی و زهرا اسکندری: پس از سقوط خرمشهر، تلاش ارتش عراق برای اشغال آبادان شدت گرفت و شهر در شرایطی دشوار، با تکیه بر مقاومت مردم و رزمندگان، در برابر پیشروی دشمن ایستاد. برگزاری نماز جمعه در اوج محاصره نیز به نمادی از استمرار زندگی و مقاومت مردم آبادان تبدیل شد.

با ادامه محاصره، فرمان امام خمینی(ره) برای شکستن حصر آبادان، به یکی از محورهای اصلی تلاش نیروهای مسلح تبدیل شد. سرانجام پنجم مهرماه ۱۳۶۰، عملیات ثامن‌الائمه(ع) با هدف شکستن این محاصره آغاز شد و پس از ۴۲ ساعت، با موفقیت به پایان رسید. این عملیات نخستین پیروزی بزرگ و سرنوشت‌ساز ایران در جنگ بود و زمینه را برای عملیات‌های بعدی و آزادسازی خرمشهر فراهم کرد.

در بخش دوم این گفتگو با عنوان «آبادان در یک سال حصر به دانشگاه مقاومت تبدیل شد» به این مسئله پرداختیم که شرایط سخت و دشوار محاصره باعث شد تا مردم در شرایطی جنگی مقاومت و دفاع کردن را بیاموزند. در ادامه بخش سوم این گفتگو با معصومه رامهرمزی را از نظر می‌گذرانید.

* شما از نقش پررنگ رادیو آبادان در مدیریت شهر گفتید؛ به‌طوری که مردم از صبح، همزمان با اذان، رادیو را روشن می‌کردند و حتی در جریان زندگی روزمره و تربیت خانواده، اخبار و هشدارهای آن را دنبال می‌کردند. به نظر شما رادیو در آن روزها فقط یک رسانه بود یا عملاً به یکی از ارکان حیات و مدیریت شهر تبدیل شده بود؟ نگرانی مردم از احتمال افتادن رادیو به دست دشمن تا چه اندازه جدی بود؟

رادیو آبادان با شروع جنگ و در دوران محاصره نقش بی بدیلی در مقاومت آبادان داشت، ساختمان رادیو به دلیل نزدیکی به اروند موقعیت خطرناکی داشت. نیروهایی که در آنجا مستقر بودند، با وجود حملات و شرایط دشوار، ایستادگی کردند و تعدادی از آنها نیز به شهادت رسیدند. به‌نظر من در شرایط بحرانی هیچ رسانه‌ای مثل رادیو اثرگذار نیست. رادیو در جنگ بوسنی همین روزها در ماجرای غزه و فلسطین همان نقش محوری را ایفا می کند. رادیوی فلسطین رابط میان اسرای فلسطینی و خانواده‌هایشان در زندان‌های مخوف اسراییل است. هر شب خانواده‌ها به فرندانشان پیام یک طرفه می‌فرستند. عرضم این است که رادیو نقشی تاریخی دارد. چه در مقاومت و ایستادگی مردمی و حتی در ایجاد بلوا و کودتا می تواند بر علیه مردم حرکت کند. خدا را شکر رادیوی آبادان نماد مقاومت مردمی و دفاع از وطن و انقلاب اسلامی بود.

رادیو به دلیل ارتباط مستقیمی که با مخاطب برقرار می‌کند، رسانه‌ای گرم و اثرگذار است. انسان در شرایط بحرانی، حتی زمانی که توان جسمی‌اش کاهش پیدا می‌کند، از طریق شنیدن دوباره انرژی می‌گیرد. از سوی دیگر، رادیو وسیله‌ای کم‌هزینه، سبک، در دسترس با فن آوری آسان است که می‌توان آن را به‌سرعت در مکان دیگری راه‌اندازی کرد.

یکی از شخصیت هایی که نقش مهمی در مقاومت آبادان داشت. امام جمعه آبادان حجت الاسلام جمی است.

ایشان اصالتا از نواحی بوشهر بودند و مثل سایر مردم آبادان سال ها قبل به این شهر مهاجرت کرده بودند. یک روحانی مردمی و بی‌تکلف و به معنای واقعی دوست داشتنی که با وجود بیماری و مشکلات جسمی که پیش از جنگ با آن مواجه بودند، از آبادان خارج نشدند. منزل ایشان به یکی از پایگاه‌های اصلی مراجعه مردم و نیروها تبدیل شده بود. آقای جمی مرتب میان نقاط مختلف شهر، از جمله اتاق جنگ، فرمانداری و شهرداری، در رفت‌وآمد بودند و مسائل مختلف را پیگیری می‌کردند.

حل بخشی از مشکلات شهر به فتوای شرعی نیاز داشت. آقای جمی یا خودش پاسخ می‌داد یا از حضرت امام خمینی استفتا می‌کرد و جواب را می‌گرفت. برای نمونه، بیشتر مغازه دارها و بازاری‌ها از آبادان رفتند و مواد غذایی موجود در مغازه‌ها در حال خراب شدن بود، درباره نحوه استفاده از این مواد غذایی استفتا ‌شد.

آقای جمی فرمودند که ابتدای امر سعی کنند که صاحب مغازه را در هر کجا هست پیدا کنند و تلفنی رضایتش را برای استفاده از اجناس مغازه‌اش بگیرند. البته زیر نظر کمیته ارزاق و امام جمعه لیست همه مواد و اجناس لیست می‌شد و پولش را به صاحب مغازه پرداخت می‌کردند. اما اگر رضایت نمی‌داد چیزی برنمی‌داشتند. اما اگر تلاش می‌کردند و صاحب مغازه را پیدا نمی‌کردند ضمن صورت‌برداری از اجناس و محاسبه دقیق قیمت اجناس از آن‌ها استفاده می‌کردند و در زمان پیدا شدن صاحب مغازه پول را کمال و تمام به او می‌دادند.

حتی موردی داشتیم که یک تاجر، مقدار زیادی برنج در یکی از نقاط آبادان داشت. با او تماس گرفتند و او گفت که خودش برنج را می‌خواهد و اجازه استفاده از اجناس مغازه اش را نداد ... بعدها به آبادان آمد و برنجش را با لنج از شهر خارج کرد. آقای جمی تأکید داشت که این مال متعلق به صاحبش است و کسی بدون اجازه حق برداشتن آن را ندارد؛ مگر اینکه صاحب کالا پیدا نشود و شرایط اضطراری باشد.

در کنار آیت‌الله جمی، شیخ عیسی طرفی نیز نقش مهمی داشت. ایشان روحانی عرب‌زبان و امام جمعه موقت آبادان بود. به دلیل ارتباط با مردم عرب‌زبان آبادان و تعلق به قبیله بزرگ بنی‌طرف، میان اعراب و عشایر محلی جایگاه ویژه‌ای داشت. شیخ عیسی طرفی در کنار آقای جمی، از رادیو آبادان با مردم به زبان عربی صحبت می‌کرد و حتی با عراقی‌ها نیز به زبان عربی سخن می‌گفت. ارتباط مستقیم این دو روحانی بزرگوار و خالص از طریق رادیو با مردم، در شرایط حصر بسیار اثرگذار بود.

من در آن زمان امدادگر بودم. در دوران حصر، نیروهای امدادی چند وظیفه را همزمان برعهده داشتند. از یک سو باید به مداوای مجروحین در بیمارستان کمک می کردیم و از سوی دیگر باید از مردم داخل شهر و روستاهای اطراف پشتیبانی می‌کردیم.

در آن دوره به ما گفته شد روستاهای اطراف آبادان به کمک نیاز دارند. از ایستگاه هفت، جاده‌ای خاکی به نام جاده قفاص وجود داشت که در انتها به محدوده تلاقی اروندرود و بهمنشیر می‌رسید. رسیدن به روستاهای این مسیر چند ساعت زمان می‌برد. معمولاً دو یا سه امدادگر به روستاها اعزام می‌شدند و گاهی مجبور بودیم حدود ۱۰ روز در همان روستا بمانیم تا زمانی که آمبولانس بیمارستان برای بازگرداندن ما به روستا می‌آمد. من و عصمت باغبان شش ماهی کارمان رفت و آمد به روستا بود.

در روستاها با مشکلات مختلفی مواجه می‌شدیم؛ از مسائل بهداشتی گرفته تا مسائل اجتماعی و فرهنگی. برای نمونه، متوجه شدیم در برخی از روستاها زن‌ها اجازه شرکت در نماز جماعت یا آمدن به نمایشگاه را ندارند. حتی بعضی‌ها اجازه آمدن به درمانگاه را هم نداشتند. ما در کنار فعالیت‌های امدادی، کار فرهنگی هم انجام می‌دادیم و پوسترهای و تابلوهایی با خودمان می‌بردیم و در روستا نمایشگاه برگزار می‌کردیم. از شیخ عیسی طرفی خواستیم به روستای قفاص بیاید و با مردم صحبت کند

ایشان آمد و برای مردم روستا توضیح داد که دختران جوان در آبادان در حال دفاع از شهر هستند و زن‌های روستایی هم می‌توانند در فعالیت‌های اجتماعی شرکت کنند. حضور یک روحانی از خود مردم و سخن گفتن به زبان خودشان خیلی اهمیت داشت. بعد از صحبت‌های شیخ عیسی، زن‌های روستا ازادی عمل بیشتری پیدا کردند.

شکست حصر آبادان، آغاز فصل تازه‌ای از موفقیت‌های عملیاتی ایران بود

آیت‌الله جمی نیز علاوه بر نقش مدیریتی و اجتماعی به‌عنوان امام جمعه آبادان به نیروها روحیه می‌داد. ما که امدادگر بودیم، هر چند وقت یک‌بار برای دیدنشان می‌رفتیم. عکس‌های آن دیدارها هنوز هم وجود دارد و بخشی از آنها در کتاب «یکشنبه آخر» آورده‌ام. وقتی خسته می‌شدیم، دیدار با آقای جمی به ما روحیه دوباره می‌داد.

ایشان بسیار ساده و مردمی صحبت می‌کرد. نه با زبان پیچیده فلسفی و نه با بیان عرفانی، بلکه کاملاً مردمی و قابل فهم با نیروها گفت‌وگو می‌کرد و همین ویژگی تأثیر زیادی بر بچه‌های آبادان داشت.

در کنار این مسائل، مجموعه مدیریتی آبادان نیز در آن دوره منسجم عمل می‌کرد. فرماندار، بخشدار، شهردار و دیگر مسئولان در کنار نیروهای نظامی، امدادی و مردمی فعالیت می‌کردند. نماز جمعه آبادان در طول یک سال محاصره تعطیل نشد. نماز جمعه در مسجد قدس، مسجد موسی‌بن‌جعفر و دیگر مساجد برگزار می‌شد. ما با اتوبوس از بیمارستان به نماز جمعه می‌رفتیم و مجروحانی را که امکان حرکت داشتند همراه خودمان می‌بردیم.

امام(ره) به‌خوبی می‌دانستند که وضعیت آبادان تا چه اندازه اهمیت دارد؛ چراکه اگر در آن مقطع متزلزل عمل می‌کردیم و نمی‌توانستیم قدرت و توان خود را به عراق نشان دهیم، ادامه مسیر جنگ دشوار می‌شد

خانواده‌های نیروهای سپاه نیز در آبادان حضور داشتند. همسران جوان پاسداران در هتل کیوان و ساختمانی در خیابان امیری و بعضی‌ها در خانه‌های خودشان زندگی می کردند. بعضی از همسران پاسدار مرتب به بسیج خواهران یا بیمارستان رفت و آمد داشتند. همسر اکبر علیپور با فرزندان کوچکش در شهر زندگی می‌کرد و همیشه موجب تقویت روحیه بچه های امدادگر بود. از طرف دیگر، بسیاری از مردمی که حاضر نشده بودند شهر را ترک کنند، در خیابان کریمی زندگی می‌کردند. گاهی در همان شرایط حصر، می‌دیدیم بچه‌ای در خیابان کریمی دوچرخه‌سواری می‌کند. همین صحنه‌های ساده به افراد روحیه می‌داد و نشان می‌داد زندگی، با وجود همه سختی‌ها، در شهر جریان دارد.

خود ما نیز با وجود حضور در بیمارستان، زندگی عادیمان را کاملاً تعطیل نکرده بودیم. نمی‌دانستیم این شرایط تا چه زمانی ادامه خواهد داشت، اما تلاش می‌کردیم فضای فرهنگی و نشاط شهر حفظ شود. برای مناسبت‌هایی مانند تاسوعا و عاشورا برنامه‌هایی برای مجروحین در بیمارستان برگزارمی کردیم. جوان بودیم، روحیه انقلابی داشتیم و انرژی زیادی برای کار کردن. گاهی در مناسبت‌ها بچه‌ها از خانه‌هایمان شکر و برنج می‌آوردند، شله‌زرد درست می‌کردند و بین مجروحین و پرسنل توزیع می‌کردند.

یک‌بار من و دو خواهرم، شهربانو و صدیقه، که هر سه در آبادان بودیم، به خانه رفتیم. خواهر بزرگ‌ترم، شهربانو، دست‌پخت بسیار خوبی داشت. آن روز برنج و یک غذای جنوبی به نام دال‌عدس درست کرد. غذا را خوردیم و دو قابلمه هم برای بچه‌های خوابگاه آماده کردیم. در آن شرایط وسیله رفت وآمد به‌سادگی پیدا نمی‌شد و ما معمولاً پیاده رفت‌وآمد می‌کردیم یا سوار خودروهای عبوری می‌شدیم.

در مسیر، یک جیپ ارتشی از کنارمان عبور کرد و راننده گفت: «خواهرها کجا می‌روید؟ بیمارستان شرکت نفت؟ سوار شوید.» ما هم سوار شدیم. بوی سیر و پیاز و فلفل از قابلمه‌های غذا بلند بود. آن ها پرسیدند این چه غذایی است؟ چه بوی خوبی دارد. به درب خوابگاه بیمارستان شرکت که رسیدیم. شهربانو در در قابلمه‌ها برایشان غذا ریخت و به آن‌ها داد. از آن ها خواست بعد از خوردن غذا درب قابلمه را به نگهبان خوابگاه بدهند.

بعد از اینکه غذا را خوردند، دو سر قابلمه را به نگهبان دادند. نامه‌ای هم نوشته بودند. عنوان نامه این بود: «خواهران زینبی». در نامه از ما تشکر کرده بودند و نوشته بودند مدت‌ها بود غذای خانگی نخورده بودند. از خواهران زینبی تقدیر کرده بودند.

این اتفاق‌ها شاید در ظاهر کوچک به نظر برسند، اما در دوران محاصره اهمیت پیدا می‌کند. حفظ روحیه مردم و رزمندگان، در کنار امدادرسانی و فعالیت‌های نظامی و مدیریتی، بخشی از مقاومت یک شهر جنگی است.

پنج شنبه‌ها روز زیارت قبور رفتگان و مزار شهدا بود. برای حفظ فضای معنوی شهر با آمبولانس به جزیره مینو می‌رفتیم و گیاهان خوشبو به نام مورد و گل‌های کاغذی را می‌چیدیم. آمبولانس را تا سقف از گل پر می‌کردیم. قبل از اینکه رزمنده ها برای زیارت برسند روی همه مزارها گل و مورد می‌گذاشتیم.

یک روز آقای جمی آمد و من در کنار مزار برادرم ایستاد. وقتی ایشان را دیدیم، به احترامشان بلند شدیم و سلام و احوالپرسی کردیم. ایشان وقتی گل‌ها و گیاهان معطر را دید، گفت: «تا این گل‌ها را دیدم، گفتم کار خواهرهاست.» این جمله آقای جمی برای ما یک دنیا ارزش داشت.

در کنار همه این فعالیت‌ها، وظیفه اصلی ما امداد بود و در طول همان یک سال، تجربه و مهارت‌های زیادی کسب کردیم. خود من و بسیاری از دوستانم از یک امدادگر ساده به جایی رسیدیم که در مأموریت‌ها عنوان «تکنسین اورژانس» و «تکنسین اتاق عمل» برایمان ثبت می‌شد. یعنی در طول حصر، آن‌قدر تجربه و آموزش دیدیم که سطح مهارت‌های ما به شکل قابل توجهی افزایش پیدا کرد. به‌عبارت دیگر، حصر آبادان برای بسیاری از ما فقط دوره مقاومت نبود؛ دوره‌ای برای یادگیری، مسئولیت‌پذیری و تبدیل شدن از نیروهای کم‌تجربه به نیروهایی بود که می‌توانستند در شرایط دشوار وظایف تخصصی‌تری را برعهده بگیرند.

* پس از سقوط خرمشهر، شکستن حصر آبادان به یکی از مهم‌ترین اهداف جبهه جنوب تبدیل شد و امام خمینی(ره) نیز بر ضرورت شکستن حصر تأکید داشتند. عملیات‌های مختلفی برای تحقق این هدف انجام شد. به نظر شما روند این عملیات‌ها چگونه پیش رفت و چه عواملی در نهایت به شکستن حصر آبادان انجامید؟ همچنین جمله کلیدی امام درباره اینکه «حصر آبادان باید شکسته شود» چه تأثیری بر روند مقاومت و برنامه‌ریزی برای آزادسازی شهر داشت؟

پس از آغاز حصر آبادان، امام خمینی(ره) بارها در سخنرانی‌ها و پیام‌های مختلف به اهمیت این موضوع اشاره کردند. جمله معروف ایشان درباره اینکه «حصر آبادان باید شکسته شود» نیز، تا جایی که به یاد دارم، بلافاصله پس از حصر مطرح شد. امام(ره) به‌خوبی می‌دانستند که وضعیت آبادان تا چه اندازه اهمیت دارد؛ چراکه اگر در آن مقطع متزلزل عمل می‌کردیم و نمی‌توانستیم قدرت و توان خود را به عراق نشان دهیم، ادامه مسیر جنگ دشوار می‌شد. شاید درباره برخی مناطق با این صراحت صحبت نشده باشد، اما درباره آبادان این تأکید به شکل جدی و مکرر در پیام‌ها و دیدارهای ایشان با فرماندهان مطرح می‌شد

البته این‌طور نبود که برنامه‌ریزی برای شکستن حصر آبادان از همان ابتدا به یکباره انجام شده باشد. بخشی از این طراحی‌ها از مدت‌ها قبل شکل گرفته بود. بر اساس آنچه مطالعه کرده‌ام و در تاریخ شفاهی نیز شنیده‌ام، شهید حسن باقری نقش مهمی در طراحی عملیات شکستن حصر آبادان داشت. سپاه آبادان در مناطقی مانند ایستگاه ۱۲ و فیاضیه و جزیره مینو مسئولیت خط پدافندی را برعهده داشت. آنها به این نتیجه رسیده بودند که باید از همان محورهایی که دشمن فشار وارد می‌کند، برای شکستن حصر اقدام کنند. منطقه فیاضیه نیز یکی از نقاط مهم در این عملیات بود.

در آن زمان هنوز بخشی از مردم در آبادان حضور داشتند. دربازار لین یک و احمدآباد زنان دست فروش عرب‌ شیر و ماست و ماهی می‌فروختند، نان تنوری می آوردند. بسیاری از عشایر اطراف آبادان گاومیش داشتند و به دلیل شرایط جنگی امکان انتقال آنها را نداشتند. گاومیش‌ها به آب و رودخانه وابسته هستند. با چند زن دستفروش دوست شده بودیم. با این دوستی می خواستیم آن ها بدانند که چقدر حضورشان و فروش محصولات خودشان برای مردم شهر اهمیت دارد.

در آن مقطع، بیمارستان‌ها و مراکز درمانی آبادان همچنان فعال بودند. بیمارستان طالقانی، بیمارستان شرکت نفت، نیروهای امدادی و بهداری رزمی فعالیت می‌کردند و همه منتظر آغاز عملیاتی بودند که قرار بود به شکستن حصر آبادان منجر شود

در نهایت، عملیات ثامن‌الائمه(ع) در پنجم مهر ۱۳۶۰ آغاز شد. یکی از اتفاقات مهم این عملیات، حضور لشکر ۷۷ خراسان و هماهنگی بیشتر میان ارتش و سپاه بود. این هماهنگی در روند عملیات اهمیت زیادی داشت. عملیات حدود ساعت یک بامداد پنجم مهر آغاز شد و به ما در بیمارستان گفته بودند که خودمان را برای حدود ۱۰ تا ۱۵ روز فعالیت مستمر آماده کنیم، چون عملیات سنگینی در پیش است.

در عمل نیز همین اتفاق افتاد. عملیات ظرف یکی دو روز به پیروزی رسید ولی کار درمان مجروحین تقریبا تا ده روز ادامه داشت. مجروحینی که عمل سنگین لاپارتومی می‌شدند تا چند روز حق نوشیدن آب و خوردن غذا را نداشتند. مجروحینی که قطع عضو داشتند تا چند روز تحت نظر بودند.

این پیروزی فقط از نظر نظامی اهمیت نداشت، بلکه بسیاری از فرماندهان جنگ در همین دوره شناخته و تثبیت شدند. افرادی مانند علی فضلی و شهید احمد کاظمی در همین مسیر به فرماندهان بزرگ جنگ تبدیل شدند

یکی از سخت‌ترین کارهای درمانی در زمان عملیات پذیرش مجروح و اولویت بندی برای انجام عمل جراحی بود.

در آن زمان بیمارستان طالقانی چند اتاق عمل داشت؛ سه اتاق عمل اصلی فعال بود و یک اتاق عمل دیگر نیز به ظرفیت بیمارستان اضافه شده بود. با این حال، حجم مجروحین به اندازه‌ای بود که نمی‌دانستیم چگونه باید آنها را برای جراحی اولویت‌بندی کنیم. در واقع، پزشک و جراح شیفت بر اساس شدت جراحت و امکان نجات، تصمیم‌گیری می‌کرد که کدامیک را زودتر عمل کند.

در جنگ، نظام تریاژ شکل گرفت. تا آنجا که به یاد دارم، طرح تریاژ با فعالیت‌های دکتر منوچهر دوایی در اهواز شروع شد و بعد به‌تدریج به یک روش نظام‌مند برای مدیریت درمان مجروحین تبدیل شد. وقتی مجروح وارد بیمارستان می‌شد، ابتدا وضعیت او بررسی می‌شد تا مشخص شود به کدام بخش منتقل شود و چه نوع درمانی برای او در اولویت قرار دارد.

شکست حصر آبادان، آغاز فصل تازه‌ای از موفقیت‌های عملیاتی ایران بود

یکی از دشوارترین بخش‌های این کار این بود که گاهی وضعیت یک مجروح به گونه‌ای بود که احتمال نجات او بسیار پایین ارزیابی می‌شد. در چنین شرایطی، پزشک مجبور بود ابتدا به مجروحی رسیدگی کند که امکان نجاتش بیشتر است؛ چراکه اگر تمام ظرفیت اتاق عمل برای یک مجروح بسیار بدحال صرف می‌شد، ممکن بود چند مجروح دیگر نیز که امکان نجات داشتند، از دست بروند.

من در اتاق عمل حضور داشتم و از نزدیک شاهد این شرایط بودم. نکته قابل توجه این بود که بعضی از مجروحین، با وجود شرایط بسیار سختی که داشتند، می‌گفتند: «اول آن مجروح را ببرید و بعد به من رسیدگی کنید.» این میزان فداکاری، حتی امروز هم برای من قابل درک نیست؛ اینکه فردی با وجود خونریزی شدید و شرایط وخیم، حاضر باشد نوبت خود را به مجروح دیگری بدهد.

در همان عملیات پنج مهر، مجروحی داشتیم که پسری ۱۵ ساله اهل تبریز بود. جراحت بسیار شدیدی داشت و بخش زیادی از بدنش بر اثر اصابت گلوله آسیب دیده بود. وقتی او را به بیمارستان آوردند، پزشک از ما خواست با بانداژ، بدنش را ثابت نگه داریم. برای چنین مجروحی از تشک‌ ابری استفاده می‌کردیم. وقتی تشک از خون پر می‌شد، مجروح را بلند می‌کردیم وخون جمع شده را در سطل می ریختیم...

رنگ به صورت پسر نوجوان نمانده بود. من از پزشک پرسیدم که آیا نباید او را زودتر به اتاق عمل ببریم؟ پزشک گفت: «با این شرایط چه کار می‌توانم برایش انجام دهم؟» و توضیح داد که چند مجروح دیگر با عمل جراحی حتما نجات پیدا می کنند.

برای من دیدن شرایط این مجروح بسیجی آسان نبود. برادرم، اسماعیل، نیز در ۱۶ سالگی در خرمشهر به شهادت رسیده بود و به همین دلیل، هر بار که با نوجوانان ۱۵ یا ۱۶ ساله مواجه می‌شدم، ناخودآگاه آنها را با اسماعیل مقایسه می‌کردم. احساس می‌کردم دوباره اسماعیل را می‌بینم؛ انگار دوباره زخمی شده و در حال از دست رفتن است. به همین دلیل بیشتر کنار این مجروح می‌رفتم، با او صحبت می‌کردم و سعی می‌کردم آرامش کنم.

NPO قبل از عمل جراحی بود و به اصطلاح حق خوردن و نوشیدن نداشتند. از او خواستم تحمل کند. مثل روز عاشورا. بعد از مدتی با همان توان کمی که داشت، فریاد زد: «الله‌اکبر، یا حسین، یا ابوالفضل، یا علی‌اصغر.» و گفت که او هم مانند آنها شهید خواهد شد.

دلم می‌خواست به او آب بدهم و او را سیراب کنم. به همین دلیل دوباره نزد پزشک رفتم و گفتم اگر قرار است این مجروح از دست برود، اجازه بدهید حداقل به او آب بدهم. پزشک در نهایت موافقت کرد.

با دفتر بنیاد شهید تماس گرفتم؛ مسئول تأمین کمپوت و برخی اقلام مورد نیاز مجروحان، آقای قربانی، بود. از او خواستم یک کمپوت گیلاس خنک از یخچال بیاورد تا آب آن را به این مجروح بدهم.

اما درست در همان لحظه، یکی از اتاق‌های عمل خالی شد و پزشک صدا زد که مجروح را سریع به اتاق عمل منتقل کنیم تا ببینیم چه کاری می‌توان برایش انجام داد. او را به اتاق عمل بردیم و روی تخت قرار دادیم. بانداژها را باز ‌کردیم تا پزشک و متخصص بیهوشی کارشان را شروع کنند، اما در همان لحظات، مجروح به شهادت رسید.

سال‌ها بعد، بارها این صحنه را در خواب ‌دیدم. آن‌قدر در ذهنم تکرار شده بود که حتی امروز هم نمی‌دانم واقعاً توانستم آب کمپوت را به او بدهم یا نه. آن‌قدر آرزو داشتم او را سیراب کنم که این موضوع در ذهنم بین واقعیت و خیال درهم آمیخته است.

من خودم یکی از افرادی بودم که در اتاق عمل برای باز کردن بانداژهای اوبه پزشک کمک کردم و از نزدیک شاهد لحظه شهادتش بودم. دستگاه نشان داد که قلبش از کار افتاده. برای من بسیار سخت بود؛ احساس می‌کردم اسماعیل دوباره شهید شده است.

تنها کاری که آن لحظه از دستم برمی‌آمد، این بود که از مسئول اتاق عمل اجازه گرفتم و پارچه‌ای روی پیکر او انداختم. سپس از بچه‌های بخش خواستم از باغچه بیمارستان گل بیاورند. معمولاً روی پیکر شهدا گل می‌گذاشتیم. گل‌ها را روی پیکر او قرار دادیم و بچه‌ها با ذکر «الله‌اکبر» و «لا اله الا الله» او را تا سردخانه بیمارستان مشایعت کردند.

* پس از شکستن حصر، چه تغییری در زندگی مردم و فعالیت نیروهای امدادی آبادان ایجاد شد و شهر چگونه به زندگی عادی بازگشت؟

پس از شکستن محاصره، آبادان به معنای واقعی کلمه دوباره جان گرفت. ما در طول یک سال حصر، برای رفت‌وآمد تنها می‌توانستیم با هلیکوپتر یا لنج خودمان را به بندر امام خمینی(ره) یا ماهشهر برسانیم. به همین دلیل، نخستین باری که بعد از شکستن حصر در جاده آبادان ـ ماهشهر حرکت کردیم، احساس بسیار متفاوتی داشتیم. با وجود اینکه خرمشهر همچنان در اشغال بود، شکستن حصر آبادان برای ما پیروزی بسیار بزرگی محسوب می‌شد.

این پیروزی فقط از نظر نظامی اهمیت نداشت، بلکه بسیاری از فرماندهان جنگ در همین دوره شناخته و تثبیت شدند. افرادی مانند علی فضلی و شهید احمد کاظمی در همین مسیر به فرماندهان بزرگ جنگ تبدیل شدند. بسیاری از نیروهای آبادان نیز در ادامه به فرماندهان مؤثر جنگ تبدیل شدند؛ از جمله شهید حمید قبادی‌نیا، شهید جمال گودرزی و شهید والا آزادپور که بعدها به شهادت رسیدند. در واقع، آبادان در جریان یک سال مقاومت، زمینه‌ای برای رشد و تجربه‌اندوزی بسیاری از نیروهایی شد که بعدها در سطوح مختلف فرماندهی جنگ نقش‌آفرین شدند.

در هتل شهدا رسیدگی ما فقط به خانواده‌های شهدا محدود نمی‌شد. در کنار آنها، پیرزن‌هایی را که در شهر یا روستاها مانده بودند و کسی از آن ها مراقبت نمی کرد را شناسایی می‌کردیم و به هتل شهدا می‌آوردیم. آن ها را حمام می دادیم و لباس نو تنشان می کردیم. گاهی برای درمان به بیمارستان می بردیم و مرتب به آن ها سرکشی می کردیم

این تجربه برای امدادگران و نیروهای خدماتی نیز اتفاق افتاد. بسیاری از امدادگران در این دوران به نیروهای فنی و تکنسین تبدیل شدند و افرادی که در مدیریت شهری فعالیت می‌کردند، عملاً تجربه مدیریت بحران را به دست آوردند. مدیریت بحران در شرایط جنگ با مدیریت در شرایط عادی تفاوت زیادی دارد.

پس از شکستن حصر، یکی از اقدامات مهمی که ما انجام دادیم، رسیدگی به خانواده‌های شهدا بود. مادر من پس از شهادت برادرم، اسماعیل، که در خرمشهر به شهادت رسیده بود، نتوانسته بود برای او مراسمی برگزار کند. ما در شرایط جنگ، امکان برگزاری مراسم و حتی حضور در تشییع او را نداشتیم. به همین دلیل، این موضوع در دل مادرم باقی مانده بود و همیشه می‌گفت: «من برای بچه‌ام عزاداری نکردم، برای بچه‌ام کاری نکردم.»

مادرم پس از شهادت اسماعیل، همراه با دیگر مردم جنگ‌زده از آبادان خارج شده بود و به‌عنوان مهاجر جنگی در شرایطی بسیار سخت و تقریباً بدون امکانات زندگی می‌کرد. با این حال، هر جا که می‌رفت، به یاد اسماعیل کاری انجام می‌داد. برای مثال، در محله‌ای در شیراز که زندگی می‌کرد، هر بار که از میدان محل عبور می‌کرد، یخ قالبی می‌خرید و به نیت اسماعیل در مخزن آب می‌ریخت. اهالی و مغازه‌داران آن منطقه او را می‌شناختند و می‌دانستند که این کار را به نیت فرزند شهیدش انجام می‌دهد

پس از شکستن حصر آبادان، با کمک تعاون سپاه آبادان و افرادی مانند آقای محسن‌پور و آقای جمشید گودرزی که مسئول تعاون سپاه بود، تصمیم گرفتیم محلی را برای اسکان خانواده‌های شهدا آماده کنیم. ساختمانی در خیابان امیری وجود داشت که پیش از جنگ، «مسافرخانه بهبهانی‌ها» نام داشت. این ساختمان در طول جنگ متروکه و بسیار کثیف شده بود؛

به همراه گروهی از خواهران امدادگر، با فرماندهی خانم جوشی، ساختمان را برای فعالیت مجدد آماده کردیم. تمیزکاری و شستشوی مسافرخانه چند روز زمان برد. تخت‌ها را آماده کردیم، تشک‌های جدید آوردیم و آشپزخانه را نیز راه‌اندازی کردیم. ناهار از طرف سپاه تأمین می‌شد و ما مسئول تهیه صبحانه و شام برای مهمانان بودیم. به این ترتیب، مسافرخانه به محل اسکان خانواده‌های شهدا تبدیل شد. نامش تغییر کرد و شد: «هتل شهدا»

گروه‌گروه خانواده‌های شهدا به آبادان می‌آمدند تا بر سر مزار فرزندانشان بروند. برخی از خانواده‌ها حتی نتوانسته بودند در مراسم تشییع شهیدشان شرکت کنند و برای نخستین‌بار پس از مدت‌ها امکان حضور بر سر مزار را پیدا می‌کردند. وقتی این خانواده‌ها از جاده آبادان ـ ماهشهر وارد شهر می‌شدند، ترکیبی از اشک و شادی را می‌دیدیم؛ از یک سو از دیدن آبادان آزادشده خوشحال بودند و از سوی دیگر، برای فرزندانشان که در این شهر یا مناطق اطراف به شهادت رسیده بودند، عزاداری می‌کردند.

ما در هتل شهدا از این خانواده‌ها پذیرایی می‌کردیم و برای بازدید به نقاط مختلف شهر می‌ بردیم. خرمشهر هنوز آزاد نشده بود، خانواده ها را به برخی مناطق عملیاتی آبادان، از جمله منطقه ذوالفقاری و جبهه مدن می‌بردیم و درباره محل درگیری‌ بین نیروههای خودی و دشمن توضیح می‌دادیم. خانواده‌ها چند روز در آبادان می‌ماندند و پس از آن، گروه دیگری جایگزین آنها می‌شد. به این ترتیب، چند ماه بخش مهمی از فعالیت ما به میزبانی و رسیدگی به خانواده‌های شهدا اختصاص داشت.

در همین دوران، برای برادرم اسماعیل نیز مراسمی در حسینیه محله‌مان برگزار کردیم. با کمک خواهران امدادگر، جمعی از مردم را دعوت کردیم. در این مراسم سخنرانی، نماز جماعت و پذیرایی داشتیم. . آن روز دو گوسفند قربانی کردیم و از حاضران به صرف ناهارپذیرایی شد. سپس مادرم را به مزار اسماعیل بردیم. او پس از مدت‌ها فرصت پیدا کرده بود برای فرزندش عزاداری کند. بسیار گریه کرد. بعد از برگزاری این مراسم، آرامش بیشتری پیدا کرد؛ گویی توانسته بود بخشی از حق سوگواری فرزندش را که در دوران جنگ از او گرفته شده بود، ادا کند.

خواهرم صدیقه گوینده و مجری رادیو ابادان بود. برنامه ای داشتند با عنوان راهیان راه سرخ شهادت. که هر پنج شنبه به شهیدی اختصاص داشت. در روز سالگرد اسماعیل در مهر 1360 صدیقه این برنامه را به کمک شهید رهبر برای اسماعیل اجرا کرد.

عملیات ثامن‌الائمه(ع) یک نقطه عطف و مبدأ برای عملیات‌های بعدی بود؛ از طریق‌القدس و فتح‌المبین گرفته تا الی بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر. این روند ادامه پیدا کرد و به پیروزی‌های بعدی منجر شد

در هتل شهدا رسیدگی ما فقط به خانواده‌های شهدا محدود نمی‌شد. در کنار آنها، پیرزن‌هایی را که در شهر یا روستاها مانده بودند و کسی از آن ها مراقت نمی کرد را شناسایی می‌کردیم و به هتل شهدا می‌آوردیم. آن ها را حمام می دادیم و لباس نو تنشان می کردیم. گاهی برای درمان به بیمارستان می بردیم و مرتب به آن ها سرکشی می کردیم.

از نگاه من، پس از شکست محاصره، دست نیروهای امدادی برای رسیدگی به مردم بازتر شد. بخشی از روستاهای اطراف دیگر مانند گذشته در تیررس مستقیم نیروهای عراقی نبودند و امکان رفت‌وآمد و ارائه خدمات به آنها افزایش پیدا کرد. در بیمارستان‌ها نیز فعالیت‌های جدیدی آغاز شد و تجربه‌ای که نیروها در طول یک سال جنگ و محاصره به دست آورده بودند، در مراحل بعدی جنگ به کار آمد.

در واقع، همان نیروهایی که در آبادان تجربه کسب کرده بودند، بعدها در عملیات‌های دیگر، از جمله طریق‌القدس، حضور پیدا کردند و از تجربه‌ای که در دوران حصر به دست آورده بودند، استفاده کردند.

* شکست حصر آبادان را می‌توان نقطه آغاز سلسله عملیات‌های موفق بعدی مانند طریق‌القدس، فتح‌المبین و بیت‌المقدس دانست؟

دقیقاً، عملیات ثامن‌الائمه(ع) یک نقطه عطف و مبدأ برای عملیات‌های بعدی بود؛ از طریق‌القدس و فتح‌المبین گرفته تا الی بیت‌المقدس و آزادسازی خرمشهر. این روند ادامه پیدا کرد و به پیروزی‌های بعدی منجر شد. به نظر می‌رسد با این عملیات، روحیه نیروهای ایرانی به شکل محسوسی افزایش یافت و در مقابل، روحیه نیروهای بعثی ضعیف تر شد.

شکست حصر آبادان، آغاز فصل تازه‌ای از موفقیت‌های عملیاتی ایران بود

آنچه در نیروهای ایرانی وجود داشت، مجموعه‌ای از ایمان، تعهد، روحیه انقلابی، غیرت و انگیزه بود و در ادامه، تجربه و دانش نیز به این مجموعه اضافه شد. زمانی که تجربه و دانش در کنار این روحیه قرار گرفت، توانایی نیروها افزایش پیدا کرد.

برای مثال، من در ابتدای جنگ حتی توانایی گرفتن رگ را نداشتم، اما در عملیات فتح‌المبین وقتی به بیمارستان شهدای شوش رفتم، دکتر کرمانی که مدیر بیمارستان بود، همه پرستاران، امدادگران و نیروهایی را که قرار بود در اورژانس و بخش‌ها بر بالین مجروحان فعالیت کنند، جمع کرد. او می‌خواست برای رسیدگی به مجروحان یک نظام مشخص ایجاد کند؛ به این ترتیب که برای هر تخت چند نفر مسئول باشند و یک نفر نیز مسئول اصلی تخت باشد.

دکتر کرمانی دستش را بالا گرفت و گفت: «هرکس می‌تواند رگ بگیرد، دستش را بالا ببرد و مسئول تخت شود.» برای او مهم نبود آن شخص پرستار باشد یا امدادگر و با چه میزان سابقه کار؛ معیار این بود که بتواند کار را انجام دهد. من و افسانه علوی دستمان را بالا بردیم.

البته در کنار ایمان، تعهد، تجربه و دانش، یک عامل مهم دیگر نیز وجود داشت و آن همراهی مردم بود. جنگ هشت‌ساله و دفاع مقدس، به نظر من، یک تعبیر عمیق عاشورایی داشت. مردم و رزمندگان، اتفاقات جنگ را با الگوی عاشورا مقایسه می‌کردند و هرکس خودش را در جایگاهی از این صحنه می‌دید و تلاش می‌کرد سهمی در این میدان داشته باشد.

مردم نیز با همین اعتقاد وارد میدان ‌شدند. در دوران حصر آبادان، خانواده‌هایی که در شهر باقی مانده بودند، حضور بسیار اثرگذاری داشتند و رفت‌وآمد آنها در شهر، برای رزمندگان روحیه‌بخش بود. این خانواده‌ها گاهی به بیمارستان می‌آمدند و برای نیروها نان تنوری می‌آوردند.

ممکن است گفته شود در بیمارستان غذا وجود داشت و نان نیز تأمین می‌شد، اما نانی که یک زن در خانه خودش پخته و برای رزمندگان می آورد، معنای دیگری داشت. این نان فقط یک ماده غذایی نبود؛ بخشی از زندگی و محبت مردم بود که به جبهه منتقل می‌شد.

در عملیات فتح‌المبین من با آمبولانس از بیمارستان شهدای شوش، مجروحین را به پایگاه وحدتی دزفول منتقل می‌کردم. زمانی که برای بازگشت می‌آمدم، آمبولانس پر از میوه، نان تنوری و مواد غذایی می‌شد. در بیمارستان و پایگاه وحدتی، پیرمردها، پیرزن‌ها، زنان و مردان ایستاده بودند و در دستشان مواد غذایی برای نیروهای امداد و مجروحین بود.

در دوران حصر آبادان نیز نمونه دیگری از این مشارکت مردمی را تجربه کردیم. یک روز به ما گفتند گوجه‌فرنگی‌های اطراف آبادان در حال خراب شدن است. اطراف آبادان روستاهای زیادی وجود داشت و یکی از محصولات آنها گوجه‌فرنگی بود. از ما خواستند برای استفاده از این محصولات و خراب نشدن آن ها راهی پیدا کنیم.

خواهرم، شهربانو، که در این‌گونه فعالیت‌ها بسیار فعال بود، پیشنهاد داد گوجه‌فرنگی‌ها را در یکی از مدارس جمع کنند. حجم گوجه‌فرنگی‌ها آن‌قدر زیاد بود که حیاط مدرسه پر از صندوق‌های گوجه شده بود. زن‌هایی که در شهر مانده بودند و امدادگران وارد عمل شدند و همه آن گوجه فرنگی‌ها را رب کردند.

این کار در شرایط عادی انجام نمی‌شد؛ صدای توپ و خمپاره به گوش می رسید. از خانه‌ها و مساجد، اجاق‌های تک‌شعله آوردند تا بتوان گوجه‌فرنگی‌ها را رب کرد. در نهایت، مقدار زیادی رب تهیه شد و آن را برای آشپزخانه‌های شهر و دیگر مراکز مورد نیاز ارسال کردند.

به نظر من، اینها نمونه‌هایی از مشارکت مردم در جنگ است که نشان می‌دهد نقش مردم فقط حضور در خط مقدم یا حمل سلاح نیست. هرکس با توجه به توانایی خود بخشی از کار را بر عهده می‌گرفت؛ یکی در بیمارستان، دیگری در آشپزخانه و فردی دیگر در تأمین مواد غذایی.

آبادان در تمام این سال‌ها، چه در دوران مقاومت و چه در دوره محاصره، عقبه خرمشهر بود. بعد از شکستن حصر آبادان، این نقش حتی پررنگ‌تر شد و توانست از نظر لجستیکی نیز ظرفیت بیشتری برای پشتیبانی از خرمشهر و جبهه‌های دیگر را فراهم کند.

منابع مورد استفاده برای اطلاعات بیشتر درباره آبادان و شکست حصر به شرح زیر است:

۱. «یکشنبه آخر» از معصومه رامهرمزی

2. «امدادگر کجایی» از معصومه رامهرمزی

3. «اسماعیل» از معصومه رامهرمزی

4. «من میترا نیستم» از معصومه رامهرمزی

5. «آبادان من» نعمت‌الله سلیمانی‌خواه

6. «نخل‌ها وآدم ها» نعمت‌الله سلیمانی‌خواه

7. «این سوی اروند جایی برای دشمن نیست» نعمت‌الله سلیمانی‌خواه

8. «دختران باغ اپی دی» لیلا محمدی و مینا کمایی

9. «ملا صالح» عطیه غبیشی

10. «به رسم عاشقی» عطیه غبیشی

11. «من زنده‌ام» معصومه آباد

12. «تیمار غریبان» پروین کاشانی‌زاده

13. «یک روز نیم سوخته» پروین کاشانی‌زاده

14. «آبادان لین یک» نعمت الله سلیمانی‌خواه

۱۵. «آبادان ۱۱۶۰» فضل‌الله صابری

کد مطلب 6969621

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha